دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
| + نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 | ساعت12:32 | توسط fahimeh |
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیراهن شادی بپوشی ...
به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی ...
برای روز میلادم اگر تو به فكر هدیه ای ارزنده هستی مرا
با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من:
كه با من زنده هستی...
| + نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 | ساعت20:11 | توسط fahimeh |
مي خواهم بنو يسم از عشق .از اشک .از غم .از حس غريب بودن منو تو
اري عشق وقتي زيباست که در کنارش اشک خالصا نه ريخته باشه که به
خاطرش همه دردها رو توي تمام وجودت حس کني اشکي که در برابر عشق
خواهي ريخت اشک پاک است به پاکي وجود مهربونت اما چه کسي بايد قدر
اين اشکها رو بدونه جز کسي که به خاطر اين عشق تمام وجودت رو برات داده
اره کسي لياقت اشک رو داره که عاشق واقعيت باشه اونه که مي دونه عشق چيه
غم چيه درد چيه که مزه شيرن اونو چشيده باشه .که بدونه عشق همينطوري توي
دلهاي عاشقا جا نمي گيره پس اي مهربونم با تو هستم تو همه اونا رو ديدي و درک
کر دي وبه خاطرش اشک ريختي تحمل کر دي .غم عشق رو ودوري از عشق رو درک
کر دي پس من ازت مي خوام که تکيه گاهم شو بزار به تو تکيه کنم تا غم من هم درمون
شه نزار که تنهايي تمام وجودم در خودش غوطه ور کنه پس بمان براي من بمان تا در
کنارت آرام گيرم
با تو بوده ام .
هميشه و در همه جا
با تو نفس کشيده ام , با چشمان تو ديده ام .
مرا از تو گريزی نيست .
چنان که جسم را از روح
زمين را از آسمان
و درخت را از آفتاب .
تو دليل حيات من بوده و هستی
چنان با اين دليل زيسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پايان زندگی اين است :
" هميشه با تو بوده ام .
هميشه و در همه جا
با تو نفس کشيده ام , با چشمان تو ديده ام .
مرا از تو گريزی نيست .
چنان که جسم را از روح
زمين را از آسمان
و درخت را از آفتاب .
تو دليل حيات من بوده و هستی
چنان با اين دليل زيسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پايان زندگی اين است :
" هميشه با تو "
با ت با تو بوده ام .
هميشه و در همه جا
با تو نفس کشيده ام , با چشمان تو ديده ام .
مرا از تو گريزی نيست .
چنان که جسم را از روح
زمين را از آسمان
و درخت را از آفتاب .
تو دليل حيات من بوده و هستی
چنان با اين دليل زيسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پايان زندگی اين است :
" هميشه با تو "
و "
| + نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 | ساعت17:22 | توسط fahimeh |
به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ زندگیت بگذره پیغام میدم که هیچ چیز نمیتونه مهرت را از دلم جدا کنه حتی فاصله ها
| + نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 | ساعت17:37 | توسط fahimeh |
يه پنجره با يه قفس ، يه حنجره بي هم نفس
سهم من از بودن تو ، يه خاطرس همين و بس
تو اين مثلث غريب ، ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر مي رسم ، از اونور شب اومدم
يه شب كه مثل مرثيه ، خيمه زده رو باورم
ميخوام تو اين سكوت تلخ ، صداتو از ياد ببرم
بزار كوله بارم روشونه شب بزارم
بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو دلم ، شوق رسيدن تو تنم
تو حجم سرد اين قفس ، منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم ، از آرزو هاي محال
قصه ما تموم شده ، با يه علامت سوال
بزار كوله بارم روشونه شب بزارم...
| + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 | ساعت19:36 | توسط fahimeh |
ساعت ۹ صبح ۲۱ بهمن ۱۳۶۸ یک روز برفی روزی بود که من به این دنیا پا گذاشتم
حالا از اون روز ۱۷ سال میگذره و من ۱۸ ساله میشم
نمیدونم باید خوشحال باشم که خدا به من عمر داده تا یه بار دیگه تولدم را جشن بگیرم یا غمگین
باشم که تو این چند سال که گذشت چی کاری کردم و چرا از گذر زمان غافل بودم ..انگار همین دیروز
بود که برای ۱۷ سالگیم جشن گرفتم
من این وبلاگ را فقط برای ثبت خاطره هام ساخته بودم ولی نشد که تموم خاطره هام را تایپ کنم
ولی خواستم که روز تولدم یه نشانی از تولدم در وبلاگم باشه..

زندگی دفتری از خاطرهاست ...
یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ...
یک نفر همدم خوشبختی هاست ،
یک نفر همسفر سختی هاست ،
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...
ما همه همسفریم
| + نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 | ساعت12:49 | توسط fahimeh |
منظومه ی بلند حیاتی . ای عشق. ای قصیده ی زیبا
شیواترین سروده ی دهری.گویاترین حکایت دنیا
ما را امید از تو سرودن.زیباترین بهانه ی بودن
بگذار تا من از تو بگویم. ای گفتنی ترین سخنها
هرجاست شور و شوق شکفتن.آنجاست فرصت ز تو گفتن
ایجاز شاعرانه تو هستی.....یک کهنه واژه اینهمه معنا
با من بمان که هر نفس از تو الهام شاعرانه بگیرم
وقت است. وقت خوب رهیدن.از شوق وصل جامه دریدن
با یک جهش به عشق رسیدن ..پرواز کن ای پرنده ی زیبا
| + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 | ساعت12:18 | توسط fahimeh |
بکوشید هر روز بیش از روز دیگر شکافهای موجود میان خود و دیگران را به پیوند دوستی
و الفت مبدل سازید.
قبل از همه خود را دوست داشته باشید تا محبت خود را به دیگران اشاعه دهید چون
از چیزی که ندارید نمیتوانید ایثار کنید.![]()
| + نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 | ساعت16:10 | توسط fahimeh |
کوتاهترین فاصله برای گفتن دوستت دارم فقط یک لبخنده......
سازنده ترین کلمه{گذشت}است...آن را تمرین کن
پر معنی ترین کلمه {ما}است....آن را به کار ببر
بی رحم ترین کلمه {تنفر}است...با آن بازی نکن
عمیق ترین کلمه{ََعشق}است...به آن ارج بده
خود خواهانه ترین کلمه{من}است...از آن حذر کن
ناپایدارترین کلمه {خشم} است...آن را فرو ببر
بازدارنده ترین کلمه {ترس}است ...با آن مقابله کن
با نشاط ترین کلمه {کار} است...به آن بپرداز
پوچترین کلمه{طمع}است....آن را بکش
سازنده ترین کلمه{صبر}است...برای داشتنش دعا کن
همیشه در یک ارتفاع بالایی از جو دیگه ابر وجود نداره اگه یه وقت دیدی آسمون دلت
ابریه بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی..
برای جلب علاقه باید اظهار علاقه مندی کرد..
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت:ای بیچاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت:طولی نکشد تو نیز خاموش شوی...
موسیقی میتواند رنج را به آرامش تبدیل کند "الکساندر پوپ
بردباری طعم تلخی دارد ولی ثمره ی آن شیرین است....
راز موفقیت آن است که هدفی را بی وقفه دنبال کنیم..
هدف بزرگ زندگی دانش نیست بلکه عمل است.. "هاکسلی
توجه داشته باشیم که میتوان از یک دشمن یک دوست ساخت... "سنکا
| + نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 | ساعت11:35 | توسط fahimeh |
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
از آن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد میزد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
| + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 | ساعت17:14 | توسط fahimeh |
اگر بخواهیم به هر چیزی بخندیم خوب خیلی منطقی نیست ولی همیشه غمگین و دلمرده بودن خیلی بده و زندگی را نابود میکنه و آدمای غمگین از زندگیشون هیچ چیز نمی فهمند و بیشتر آرزوی مرگ و نیستی میکنند.یه روانشناس میگفت اینجور آدما فقط تلاششون برای شکست خوردن است.و روانشناس دیگه ای میگفت:شکست و پیروزی فقط یک احساسه و بستگی به توقعات هرکس تو زندگیش داره.
یکی دیگه میگفت:کسی احساس افسردگی شدیدی میکنه که احساس کنه تنهاست و خدا را از یادش برده باشه.نمیدونم آیا اینجور آدما واقعا فکر میکنن تنها هستن ؟آیا توقعات زیادی از زندگی دارند.؟
میلیونرها یه جور افسرده و بی پولها هم یه جور دیگه.ولی جوانها برای چی اینقدر غمگین و ناراحت هستند.شاید الان نتونم منظورم را شیوا بیان کنم ولی ای کاش میتونستم یه کاری کنم که حداقل بین همسن و سالهایم کسی را غمگین و ناراحت نبینم.یکی میگه مشکل من فرق میکنه؟یکی مشکلش را شکست عشقی میدونه.یکی فکر میکنه همه به اون توجه ندارند....یکی دیگه کنکورش را خراب کرده.و....
بهتر نیست به جای این حرفها وجملات منفی باعث باز کردن گره های دیگران باشیم و کمک کنیم دوستی غمگین و..نداشته باشیم.چه معنی داره از زندگی لذت نبریم.....
بابا چروک لبتیم لبخند بزن فنا شدیم![]()
| + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 | ساعت15:43 | توسط fahimeh |
زندگی چون برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچکیست
انتهایش میرسد پیش خدا ......

| + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 | ساعت17:44 | توسط fahimeh |
اطمینان داشته باش که خداوند تو را عاشقانه دوست میدارد.....
چون در هر بهار برایت گل میفرستد و هر روز صبح آفتاب را هدیه می دهد.
پروردگار هستی با اینکه میتواند در هر جایی از دنیا باشد قلب تو را انتخاب کرده.
و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند...![]()

| + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 | ساعت12:17 | توسط fahimeh |
عده زيادي از انسانها وجود دارند كه اندك مشكلي برايشان پيش مي آيد اين واژه را به كلي از ياد ميبرند خدا را فراموش ميكنند و براي تسكين درد خود دست به هر كاري ميزنند. اگر اين واژه از دل انسانها پاك شود زندگي معنايش را از دست ميدهد. خداوندا از تو ميخواهم تا نور اميد را در دل من و در دل تمامي انسانها روشن نگاه داري٬ اميد زيباترين چيزي است كه در دنيا وجود دارد. خداوند اين دنيا را با اميد خلق كرده است٬ اميد به روزي كه اين واژه در تمام دنيا روشن شود و همگان از زندگي در دنيا لذت ببرند زيرا كه زندگي زيباترين هديه خداوند است . چرا كه هر چه در اين دنيا است با اميد زنده است.

| + نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 | ساعت16:49 | توسط fahimeh |
زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...
| + نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 | ساعت10:36 | توسط fahimeh |
خدایا بر من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری
لحظه ای که بر زیستن گذشته است. حسرت نخورم.
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز. چگونه مردن را خود خواهم آموخت .
خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نانی برایم نیاورد.
و قوتم بخش که نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.
خدایا مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا
با کسبه ی دین با حمله ی تعصب هم آواز کند.
خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر
شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماری شده است
که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید.
مصون بدار تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم......
( دکتر علی شریعتی )
| + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 | ساعت10:43 | توسط fahimeh |
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان........
| + نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386 | ساعت19:48 | توسط fahimeh |
می توان با هیچ ساخت.
می توان صد بار هم مهربانی را. خدا را. عشق را.
با لبی خندانتر از شاخه گل تفسیر کرد.
می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت.
خوبی از هر چیز دیگر بهتر است...
هرگاه خداوند تورا به لبه پرتگاه هدایت کرد به او اعتماد کن. زیرا یا تو را از پشت میگیرد و یا به تو پرواز را می آموزد..
| + نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 | ساعت20:57 | توسط fahimeh |
رها باش برای لحظه ای از حصار منیت ها. مگر بر تو حرام است کام گرفتن از جام خوبی ها؟
بخروش . برقص و بسرای .
تنهایی . تنها زیبنده ی ذات اقدس خودش است .
یکتا باش در عین با هم بودنها .
آفتاب باش و بتاب .
صحرا باش و گل باران شو .
ساحل باش کنار بیا ......
عاشق شو ..عشق ورزیدن خاص ی ذات توست ...
علف هرزه مباش که هر جا روید .گرد هر گل پیچد.
شمع یک پروانه باش.....گرد روی یک گل بچرخ ...
عشق هرزگی نیست...
هزار دل عاشق شو اما عاشق هزار دل مشو .......
شیفتگی پنهان دار تا تو را از جام بصیرت ها و معرفت ها نوشند .
آنگاه لایق انسانیت خواهی بود.............
| + نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 | ساعت19:2 | توسط fahimeh |
خدا مشتی خاک بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد. از خود در آن دمید و لیلی پیش از آنکه
با خبر شد عاشق شد.سالیانی است ک لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد. زیرا
خداوند در آن دمیده است و هر که خدا در آن بدمد عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است. نام دیگر انسان.
لیلی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد. گل داد . سرخ سرخ.
گلها انار شدند. داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عشق بودند بی تاب بودند.
توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود دانه ها بی تابی کردند. انار ترک برداشت .
خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را خورد.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن همین است. فقط کافیست انار دلت ترک بخورد .
خدا ادامه داد:لیلی یک ماجراست.ماجرایی آکنده از من.ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت:تنها یک اتفاق است بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان که سخن شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد . رفت تا لیلی اش را بسازد .....
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویش.
شیطان گفت :آسودگی است خیالیست خوش.
خدا گفت:لیلی رفتن است.عبور است و ردشدن .
شیطان گفت :ماندن است و فرو در خویش رفتن.
خدا گفت:لیلی جستجوست .لیلی نرسیدن است وبخشیدن.
شیطان گفت:لیلی خواستن است... گرفتن و تملک
خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دسترس.
شیطان گفت:ساده است همین جا در دم دست است...
و اینچنین بود دنیا پر شد از لیلی های ساده ی اینجایی.لیلی های نزدیک لحظه ای..
خدا گفت:لیلی زندگی است .زیستن از نوعی دیگر.
لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود...................
مجنون.زیستنی از نوع دیگر را بر گزید و می دانست لیلی تا ابد طول می کشد.
لیلی می دانست مجنون نیامدنی است. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی است .
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را . چشم به راهی اش را...
خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت بود ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد. صدها شاخه . هزاران برگ . ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد. مردم خنکی اش را فهمیدند. مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به را ه است چرا که درخت لیلی ریشه می کند.
مجنون نمی آید . مجنون هر گز نمی آید.مجنون نیامدنی است. زیرا که درخت ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند.برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت : کاش اینگونه نبود..........
خدا گفت:هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی! قصه ات را عوض کن.
اما لیلی می ترسید.لیلی به مردن عادت داشت.تاریخ به مردن لیلی خو گرفته بود.
تاریخ به مردن لیلی خو گرفته بود......
خدا گفت:لیلی عشق می ورزد تا نمیرد .دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی است.
لیلی! زندگی کن.
اگر لیلی بمیرد. دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش بر گشت.
این بار نه به قصد مردن. بلکه به قصد زندگی...........
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلی های ساده ی گمنام.....
| + نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 | ساعت12:42 | توسط fahimeh |
خیلی سخته همه کنارت باشن ولی باز هم ته دلت احساس تنهایی کنی . خیلی سخته وقتی کسی که تو را دوست داره از دل عاشق تو نسبت به خودش بی خبر باشه.
وقتی لبخند بزنی ولی تو دلت گریان باشی
وقتی می خوای به کسی بگی چرا غمگینی ولی صدات از گلویت بیرون نمیاد
وقتی می خوای از ته دل فریاد بزنی بازم کسی متوجه منظورت نشه
وقتی احساس میکنی دیگه نمی تونی دیگران را متقاعد کنی آن وقت است که دستهایت را با تمام قدرت و وجودت بالا می بری و فریاد می زنی:
خدایا با تمام وجود دوستت دارم
آن وقت است که دیگه احساس تنهایی نمی کنی .
| + نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 | ساعت14:17 | توسط fahimeh |
گفته بودم در فراقت پشت به غمها می کنم
هر کجا خلوت نمودم اشک با من یار شد
| + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 | ساعت22:26 | توسط fahimeh |
دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی
دلم هوای تو کرده بود هوای شیرین زبونی
دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته جدایی..
ای هم صدا ای آشنا بگو که پیشم می مونی
نمی دونم چه حالی و کجایی وجه می کنی؟
ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا می مونی
رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت
دیدم محاله دیدنت چون گل باید بچینمت ...............
رو صندلی نشستم و یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم
خبر آورد ای آشنا یه رازی را بهت بگم گفتم بگو
اومد نشست رو شونه هام
چشماشو بست تا نبینه اشک چشام
میگفت تو یه راه دور
یه راه دور و سوت و کور
مسافری نشسته بود مسافره غریب و دلشکسته بود
از تو همش شکوه می کرد
با اشک گرم و دل سرد
میگفت که یادت نمی یاد اون روزای آخری که : چقدر دلش می خواست که تو
نگاش کنی صداش کنی بهش بگی دوسش داری
تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم پاش می شینم
دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم....
| + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 | ساعت22:13 | توسط fahimeh |
به هر آنکه دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر کس که دوست تر می داری بفهمان
دوست داشتن از عشق هم بهتر است
| + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 | ساعت15:45 | توسط fahimeh |
بسم الله الرحمن الرحیم
عن ابی جعفر محمد بن علی (ع) عن آبائه (ع) قال : قال رسول الله (ص) لعلیٍّ (ع) :
از حضرت ابو جعفر محمد بن علی (ع) از پدرانشان (ع) نقل شده است که رسول خدا (ص) به علی (ع) فرمودند :
تا سر انجام به سبب محبت تو ، خدا او را وارد بهشت کند . »
| + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 | ساعت12:58 | توسط fahimeh |
یاد خدا دوای بیماری جان و روح است.
| + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 | ساعت21:52 | توسط fahimeh |
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه ی هر عاشق برا زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای نا امید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید
چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوزم امانرسیدی ای تجلی ظهور
با تو ام با تو که گفتی تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری ساده ای بی انتهایی
مث لالایی بارون تو کویر بی صدایی
تو خودعشقی میدونم ناجی فاصله هایی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای نا امید
مثل دیدن ستاره تو شبای نا پدید
عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی تو کجایی یا مهدی یا مهدی{عج}
| + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 | ساعت20:19 | توسط fahimeh |
قدیما یه قصه گوی مهربون
قصه جنگل و دریا را می گفت
قصه شاپرکا و گل سرخ
قصه شهر پری ها را می گفت
حالا رفته قصه گوی پیر شهر
مونده ام منو و تموم قصه هاش
هنوزم از در و دیوار دلم
میرسه لحن صمیمی صداش
یه روزی ما هم میریم
قصه ها موندنین
خوش به حال اونی که
قصه هاش خوندنین
حالا زندگی شده قصه تلخ
من و تو نقشای رنگی اونیم
می مونه دنیا و باغ قصه هاش
ولی ما با قصه ها نمی مونیم
کاش تو این قصه سرد زندگی
خوبیامون بمونن به یادگار
توی این دفتر خاطرات ما
همیشه باشه نشونی بهار
یه روزی ما هم می ریم
قصه ها موندنین
خوش به حال اونی که
قصه هاش خوندنین.
| + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 | ساعت11:44 | توسط fahimeh |
روزی از روزهای بهاری
با نگار و غزال و ترانه
بال در بال هم پر گشودیم ..
پشت دیوار همسایه خواندیم
راز زیبایی یاسها را
عطرعشقی که در جانشان بود
گیج می کرد احساس ما را
باد سر مست در دستهایش
گیسوان مرا تاب می داد
زیر چتری ز احساس باران
حس سبز مرا آب می داد
پیش رومان چمن زیر باران
یک بهار آرزو در بغل داشت
باغبانی کمی آنطرفتر
در زمین بذر امید می کاشت
روی یک وسعت بی کرانه
بی حصار و حدود و نهایت
هر چه رفتیم ره کم نیامد
ما دویدیم تا بینهایت
رود می خواند و می رفت در دشت
مثل یک مرد تنهای شبگرد
از کنارش گذشتیم خندید
یک بغل پونه تقدیممان کرد
درک می کرد احساس ما را
دشت با لذتی شاعرانه
ما و احساس مرموزی از عشق
گریه و خنده ی بی بهانه.
| + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 | ساعت11:17 | توسط fahimeh |





